سه شنبه 20 تير 1391برچسب:, :: 16:15 :: نويسنده : منا
در بازار قدم میزدم ارام آرام راه میرفتم بساط دست فروش ها پهن بود وچشمان فرشته ی خدا گریان ......... یکی داد میزد :غرور دارم غرور و...... همه دورش حلقه زدند تا غرور را بخرند. پرسیدم قیمتش چند است؟؟؟؟؟؟؟ گفت :راستی وعذت!!!!!!!! دیگری نامردی میفروخت .............قیمتش را پرسیدم گفت به قیمت شرفت دیگران هم میفروختند .........هرزگی ......بی شعوری......پستی ......حسادت ......ووووو......... در گوشه ای فرشته خدا گریان نشسته بود وبطری کوچکی در دست داشت گفتم اینجا چه میکنی؟ گفت :عشق می فروشم گفتم به چه قیمتی؟؟؟ گفت عشق که قیمت ندارد ............... گفتم پس چرا عشق نمیخرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت کانها دیگر انسان نیستند .کسی که شرف ندارد کسی که صداقت ندارد چگونه عاشق شود
نظرات شما عزیزان:
وبلاگ با حالیه موفق باشی. متن کوتاه انگلیسی هم بزاری توش خوبه .قربونت
سارا
![]() ساعت9:57---21 تير 1391
اميدوارم وبلاگت هميشه سرحال باشه
![]() ![]()
![]() |